تبليغاتX
...

 

سلام عزیزان ،ادامه مطالب این وبلاگ را در آدرس زیر دنبال کنید :


فرشته مهر           http://fereshteyemehr.com       
 

به یادتان هستم ...به یادم باشید ...

 
...
 
 
نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 19:10 | لینک ثابت |

کمی لبخند!

ما هم بازی!

یلدابازی بد جوری افتاده تو بورس برای اینکه منم از قافله عقب نیفتم می خوام دست به افشا گری بزنم  با چند تا خاطره ی شرم آور!!  حالا گیرم هیشکی منو دعوت نکرده باشه ؛ چه ایرادی داره می خواستن دعوتم کنن!!

ما که تو نت آشنا ماشنا نداریم که مارو هم آدم حساب کنن .راستی یاد یه لطیفه افتادم:

میگن ملا نصرالدین از راهی می گذشت دید چند نفری نشستند سر یه سفره رنگین و در عین حال که گل میگن و گل می شنفن دارن شکمی از عزا در میاورن.بدون هیچ صحبتی رفت نشست سر سفره و شروع کرد به خوردن ...انگار با اینها ده ساله رفیقه!  گل گفتن موقتا تعطیل شد...و همه بعد از اینکه نگاهی به همدیگه انداختن ؛ در حالیکه لپهاشون همونجوری قلنبه مونده بود و هیچ حرکتی نمی کرد مات و مبهوت نگاش می کردن.ملا هم انگار نه انگار اینا هاج و واج موندن .مشغول کار خودش بود و دو لپی می لنبوند !

بالاخره یکی از دوستان دل به دریا زد و گفت :

حضرت آقا! خیلی ببخشین ،میشه بپرسم شما با کدوم یک از ما آشنا هستین؟

ملا در حالیکه برای لحظه ای از جویدن دست کشیده بود دهان پرش را به زحمت باز کرد و در حالیکه خوراکی های داخل سفره را نشون میداد گفت :

با اینا!!

بگذریم اما خاطرات  من:

1-     ضایع شدیم : یه بار تو اتوبوس جامو دادم به یه خانم پیر .خیلی تشکر کرد. وقتی پیاده می شد خواست دو تا بلیط بده .پریدم همچین دستشو گرفتم که کم موند بازوش کنده بشه.

: نه حاج خانم!زحمت نکشین!

یهو دیدم یه خانم جوانتر هم داره با اون پیاده میشه و مات و مبهوت منو نگاه می کنه.

پیرزنه گفت : وای ببخشین ها دو تا بلیط بیشتر ندارم و گرنه بلیط شما رم میدادم!

مارو میگین

2-     مایع شدیم! : یه بار یه نشریه دانشجویی بود با یکی از همدانشگاهی ها که حتی اسمشو نمی دونستم داشتیم ورقش می زدیم. یه شعر طنز بود . همینجوری سر سری خوندمش و گفتم : یخ کنی! چه بیمزه!

هم دانشگاهی با من و من  گفت : آخه دو بیتشو چاپ نکردن!   نگو مال خودش بود.

مارو میگین، از خجالت آب( مایع!) شدیم !

3-     کنف شدیم : هفت سالم  بود. با یکی از بچه محلها  لج کرده بودم. یه بار  سر ظهری هی  رفتم زنگشونو  زدم فرار کردم. چهار باری فکر کنم این کارو کردم.اونقده دلم خنک شد. بعد از ظهر که با شور و شعف شیطنتم رو واسه دوستام تعریف می کردم ؛ یکی گفت: زنگ اونا که خرابه!!!

ما رو میگین؛ از رو نرفتیم . هی می گفتم : خودم صدای زنگو شنیدم!

و اون بچه ی تخس هم می گفت : چااااااااااااخاااااااااااااان!

 

4-     سوتی دادیم! : یه بار یکی از دوستای خونوادگی ما با اهل و عیال نیم ساعت قبل از افطار اومدن خونه ی ما . داشتیم خوش و بش می کردیم که من گفتم :

 

خوش اومدین!صفا آوردین!بابا بعد از افطار می اومدین ساعتی دور هم می نشستیم دیگه!!!

و همه ...... و من باز

 

5-     ضعف کردیم : یه بار سر شب رفتم خونه عمو.گفتن : شام خوردی؟!

     الکی گفتم : آره!

در حالیکه ناهار درست وحسابی هم نخورده بودم. یک ساعتی که گذشت دیدم ضعف می کنم . مجبور شدم دزدکي و طوری که خیلی تابلو نباشه شش تا شیرینی بخورم و سه تا سیب!

 

 نوشته شده در  شنبه ۲۳دی 1385 توسط شادی سروش و فرشته مهر  |  70 چراغ
 
 
 کمی لبخند                         

همانطور که فرشته مهر گفت ، سعی می کنیم در این وبلاگ  بعضا  لبخندکی بر لبان دوستان بنشانیم. این وظیفه گویا به عهده من است!

حالا چقدر موفق می شوم ، تاریخ قضاوت خواهد کرد!

فعلا تا نوبت قضاوت تاریخ برسد این  لطیفه ی بامزه را داشته باشید :

فیلسوفی در صحرایی سیر می کرد . تیر اندازی جاهل و نو آموز را دید که هدفی نشان کرده بود ، و تیر بر راست و چپ می انداخت!

و اصلا تیرش به هدف هم نمی افتاد!

فیلشوف ترسید که مبادا تیری بر او زند.

رفت و متصل به هدف او نشست

و گفت :

لم ار موضعا اسلم من هذا!

یعنی: ندیدم موضعی به سلامت تر از جای این هدف ،

( چه یقین می دانم که تیر او بر هدف نخواهد آمد)

                                           "شادی سروش"

2 نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ آذر 1385ساعت توسط شادی سروش و فرشته مهر  |  85 چراغ
    
 
نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 13:31 | لینک ثابت |
         ................... .......     

  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 13:37 | لینک ثابت |
 

خدا مرا بس است

 وقتي کسي پيش خدا عزيز شد در نزد بندگانش نيز عزيز و محبوب خواهد شد.

شادی سروش

تقوا=> تقرب=> تعزیز

 

نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 16:27 | لینک ثابت |
                      

                                                 

 سلام عزیزان خدا : متن زیر برگزیده بخشهایی از سخنرانی جناب آقای دکتر الهی قمشه ای است :

اين بسم الله کليد کوک ماست... بسم الله يعني من نباشم اون باشه .                                          

کلید چهار آرزوي ديرين بشر :

۱-کيميا :  که طلا درست بکنن و ثروتي به چنگ بيارن، هر چه کيمياگران کوشش کردن بلاخره پيدا نشد.

۲- سلامتی : بعد دنبال يه اکسير ديگري بودن که « نوشدارو» بهش مي گفتن که بخورن و همه دردهاشون

معالجه بشه. اروپاييها مي گن « Anaesia » يعني داروي همه دردها. ..که اينم پيدا نشد.

۳- محبوبیت : حالا آدم سلامت باشه، ثروت هم داشته باشه ولي محبوب نباشه، خوب نيست.

آدم دلش مي خواد دوسش داشته باشن، اصلا بزرگترين نياز ما محبوبيته ...

۴- ملک الموت :  بعد از همه اينها میگفتند « ملک الموت » رو چيکارش بکنیم ؟ 

که همه لذات رو منهدم مي کنه! بلاخره اين چهار اکسير رو پيدا نکردن، ولي

 اهل معرفت هر چهار تا رو پيدا کردن.

گفتن هر چهار تاش همون عشقه. اگر عاشق شدي به هر چهار تا با هم مي رسي

اولا عشق کيمياست. چه کيميايي بالاتر از اينکه مرده رو زنده مي کنه؟! مس رو طلا کنه که مهم نيست.

« مرده بدم، زنده شدم گريه بدم خنده شدم» تبديل گريه به خنده مهمتره يا تبديل مس به طلا؟ تبديل يه گريه اي به لبخند بر لب کودکي بالاتره يا « لبخند ژوکوند» بر روي ديواري، بر روي کاغذي؟ ما همه مون مي تونيم « لئوناردو داوينچي» باشيم.

 اگر شما يه لبخندي ايجاد بکنيد يه گريه اي رو تبديل به شادي کنيد، اين بزرگترين کيميا گريست

.عشق کيمياگره اصلا.

« دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تا کيمياي عشق بيابي و زر شوي »

« گويند روي سرخ تو سعدي چه زرد کرد ...اکسير عشق بر مسم افتاد زر شدم »

اما اون دومي« نوشدارو»، اون هم عشقه، اون چه دارويي يه که همه دردها رو با هم معالجه مي کنه؟ عشق.

چرا عشق طبيب همه دردهاست؟

 براي اينکه تمام دردها از چي ناشي مي شه؟ از دل... ما يه دلي داريم با صد هزار آرزو و اين آرزوها هم با هم تلاقي پيدا مي کنن و بعد کشمکش و جنگ مال اين دلهاست.... پس همه مون این دل رو يه جا گرو بذاريم  و خلاص بشیم ....

« متاع تفرقه در کار ما همين دل بود خداش خير دهد هر که اين ربود از ما».

فرهنگ جهاني با يه چيز کار مي کنه و اون هم عشقه. بنابراين،

 اون که آمد و اين نفس رفت آدم شفا پيدا مي کنه، معالجه مي شه.

 « Depression » يعني چي؟ يعني سهم من کم بوده از دنيا، اين چه زندگي يه ما داريم؟!

تمام ريشه غم را مي کشه از دل تون بيرون.

اون اکسير سوم « مهرگياه » اون هم عشقه. اصلا چيزي غير از عشق نداريم که بتونه ما رو محبوب بکنه.

هر کس که خواست محبوب بشه فقط يه فرمول داره محب بشه. هر که خواست معشوق بشه،

بايد عاشق بشه. اگر با تمام وجودتون آدمها رو دوست داشتين محبوب مي شين. همه شما رو دوست دارن.

حافظ چرا سخنش دلنشين شد؟ براي اينکه:

« دلنشين شد سخنم تا تو قبولش کردي آري، آري، سخن عشق نشاني دارد.»

« پياله بر کفنم بند ( پياله باز يعني همون عشق) تا سحرگه حشر به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز»
« من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستي داروي دوستي ( يعني همون « Love potion »« مهرگياه» ) بود هر چه برويد از گِلم اين ديوان سعدي که از خاک سعدي روييده اين داروي دوستي يه،

 اين مهرگياه که همه ما رو مي تونه عاشق بکنه. 

(کسیکه عاشق او شد عاشق بندگان او میشه  چون اين دو تا عشق باهم پيوند داره )

حکایت " ابن ادهم و فرشته " :

 يه وقتي« ابن ادهم»  ديد که اتاق مجاور پر از نور شده، آمد اونجا ببينه چه خبره ديد یه فرشته اي آمده

و يه طوماري هم دستشه داره يه سري اسامي رو مي نويسه. گفت توکي هستي؟

ا گفت که من يه فرشته اي هستم که کارم اينه که اسم عاشقان خدا رو اينجا
مي نويسم تو اين دفتر. گفتش اسم ما رو هم يواشکي اون گوشه کنارا.. گفت:

 نه اين ليست داره همين طوري نيست...  بي حساب و کتاب نيست،

 اسم شما رو نمي تونيم بنويسيم، گفت ولي من بندگان خدا رو خيلي دوست دارم،

مي شه اسم ما رو به اين عنوان اون گوشه کنارا ... گفت بله مي شه، چون من

مي شناسمت. اون کرام الکاتبينه. گفتش که مي نويسم که اين

عاشق بندگان خدا بوده. رفتش و فردا ش ديد که باز فرشته آمده باز همون دفتر و طومار
دستشه. آمد گفت ببينم چي داري مي نويسي؟ نگاه کرد ديد که اون بالاي بالا اسم:

 « ابراهيم ادهم » رو نوشته که عاشق بندگان خداست. چرا؟ براي اينکه گفت:« أَلخَلقُ عَيالٌ لِا لاِله»

 گفت اينا عيال منن، تو اگر بندگان خدا رو دوست نداشته باشي، چه عشقي به من داري؟

...وقتي که نظر کردي دربندگان خدا و وجه الله رو ببین

حکایت ابن سینا و هدیه ..


این تعليمي بود که يک زني آمد يک کتابي رو هديه بکنه به ابن سينا

 يا يه مبلغ پولي آورده بود، ابن سينا مي خواست که يه قدري
دلش نرنجه ، ونگفت که من چيزي قبول نمي کنم و گدا نيستم و اينها، گفتش که من عهد
کردم که غير از خدا از کسي چيزي قبول نکنم. .گفت که اي شيخ من از تو تعجب مي کنم، تو
چرا اين حرف رو مي زني؟ غيري اينجا نيست که  از دست او بگير، اون دستي که براي محبت
دراز مي شه، اون دست خداست.« هُوَ الخير» و« ِبيدِهِ الخير» ، خير
دست اوست، تو بدون که اگر خير از دست تو جاري شد ، مي شه « يدالله ». وقتي که دستي
دراز شد براي باز کردن پرده جهل و بي خبري و علم و آگاهي آورد ، اين دست خداست.

 در سه هنگام دست انسان دست خداست: یکي دستي که براي خير و محبت دراز مي شه ،

يکي دستي که پرده جهل رو مي دره ، و يکي دستي که زيبايي مي آفرينه. اينها دست خداست.

بنابراين اگه انسان بخواد جاودانه بشه بايد خودشو وصل کنه به اون جاودانه.

در اثر اين اتصال  و اين انتصاب بندگي، هست که ما يک شبه ره صد ساله
طي مي کنيم، مي شيم « عبدالله» و مي شيم جاودانه، چون اتصال به او پيدا کرديم

....آيا اون دو مرتبه ياد ما مي کنه يا ما رو فراموش کرده به کلي؟ جواب مي ده مولانا از قول او که:

نيم ز کار تو غافل، هميشه در کارم که لحظه لحظه تو را من عزيزتر دارم
به جان پاک تو و آفتاب سلطنتم که من تو را نگذارم به مهر بردارم
هزار شربت شافي به مهر برجوشيد از آن شبي که بگفتي به من که بيمارم»

« دو کف به شادي او زن که کف ز بهر وي است        که نيست شادي او را غمي و تيماري»

خلاصه مطالب : "عشق به خداوند " داروی همه دردهاست

 و چهار آرزوي ديرين بشري .(سلامتی ،  ثروت ، محبوبیت،  جاودانگی ) رو برآورده مي کنه .

 سخنرانیهای آقای دکتر الهی قمشه ای حدود ۱۲نیمه شبهای جمعه از شبکه ۴ پخش میشود .

 

 

                                        میترا اقدسی ( فرشته مهر )
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 15:43 | لینک ثابت |
             

لطايفي از عبيد :

 ۱- سلطان محمود روزي در غضب بود. طلحك خواست كه او را از آن ملالت
بيرون آرد. گفت: اي سلطان نام پدرت چه بود؟ سلطان برنجيد و روي
بگردانيد. طلحك باز برابر او رفت و همچنين سؤال كرد. سلطان گفت: مردكِ
قلتبان سگ، تو با آن چه كار داري؟ گفت: نام پدرت معلوم شد، نام پدر
پدرت چون بود؟ سلطان بخنديد.

  ۲-جنازه اي را در تابوت به راهي مي بردند. درويشي با پسرش سر راه ايستاده بود. پسر از پدر پرسيد: بابا در آن جعبه چيست؟
پدر گفت: آدم.
پسر پرسيد: او را به کجا مي برند؟
گفت: جايي که نه خوردني است، نه پوشيدني، نه نان، نه هيزم، نه آتش، نه طلا، نه نقره، نه فرش، نه گليم.
پسر گفت: بابا، مگر او را به خانه ي ما مي برند؟

 ۳-شخصي دعوي خدايي ميكرد. اورا پيش خليفه بردند. او را گفت: پارسال اينجايكي دعوي پيغمبري ميكرد، او را كشتند.گفت: نيك كرده اند كه من او رانفرستاده بودم.

۴-درويشي به دهي رسيد. عدّه اي از بزرگان ده را ديد که نشسته اند. پيش رفت و گفت:

 چيزي به من بدهيد، وگرنه به خدا قسم با اين ده همان کاري را مي کنم که با ده قبلي کردم.
آنها ترسيدند و هر چه خواسته بود به او دادند. بعد از او پرسيدند: با ده قبلي چه کردي؟
گفت: آز آنها چيزي خواستم، ندادند، آمدم اينجا، شما هم اگر چيزي نمي داديد به ده ديگري مي
رفتم.            

۵-مولانا شمس الدين با يکي از مشايخ خراسان مخالف بود. شيخ ناگهان مرد. نجّاري براي او تابوتي بزرگ و نفيس ساخت. مردم نجّار را تحسين مي کردند که اينگونه تابوتي ساخته.
مولانا گفت: تابوت خيلي خوب ساخته شده، امّا اشکالش اين است که دودکش ندارد۶

۶-اعرابي را پيش خليفه بردند، او را ديد که روي تخت نشسته است و ديگران پايين ايستاده اند، گفت: السلام عليک يا الله.
خليفه گفت: من الله نيستم.
گفت: السلام عليک يا جبرئيل.
خليفه گفت: من جبرئيل نيستم.
گفت: الله نيستي، جبرئيل هم نيستي، پس چرا آن بالا تنها نشستي، تو هم پايين بيا و در ميان مردم بنشين.

۷-زني پيش واثق دعوي پيغمبري ميكرد. واثق از او پرسيد كه محمد پيغمبر
پس دعوي « لا نبي بعدي » بود؟ گفت: آري. گفت چون او فرموده است كه
نفرموده « لا نبيه بعدي » ، تو باطل باشد. گفت او فرمود كه لا نبي بعدي
است.

 شادی سروش  

       


 

نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 22:54 | لینک ثابت |
   

                

                     *  به نام حضرت دوست که هرچه دارم از اوست  *

سئوال ۱- خداوند چه کسانی را مثل خود ! قرار میدهد ؟!

جواب :حدیث قدسی : بنده من ! پرستش کن مرا " تا تو را مثل خود قرار دهم ".

منم زنده که هرگز نمی میرم ..قرار میدهم تو را زنده که نمیری ...

من هر گاه چیزی بخواهم بوجود آید..و تو راچنین کنم که هر چه بخواهی ایجاد شود.ص ۱۴۶

 سوال ۲-خداوند از چه کسانی اطاعت می کند ؟!

جواب :خداوند بندگانی دارد که اطاعتش کنند در هر چه بخواهد وخداوند هم اطاعت کند

 ایشان را در آنچه اراده کنند تا جاییکه به چیزی میگویند باش یافت میشود ص ۱۴۴

سوال۳- کلید استجابت دعا چیست ؟! 

جواب  : ا- مطیع فرامین الهی بودن .. باید طاعت کرد و سپس طلب کرد.

 ۲- اصرار و پافشاری در دعا ( حدیث قدسی ص ۳۹۰)

۳- بهترین زمان دعا سحر است .امام علی (ع)

۴- یاد خدا در شادی باعث استجابت دعا در هنگام  گرفتاری میشود .( مضمون حدیث قدسی ص ۱۵۴)

۵-خوبی کردن موجب نابودی گناهان و استجابت دعا می شود( مضمون هود / ۱۱۴)

۶- "مرا بخوان همانند غریقی اندوهگین که دادرسی ندارد" ( منبع احادیث قدسی: "سخن خدا ")


* برخی علل عدم یا تاخیر اجابت دعا :۱ - به مصلحت فرد نیست ۲- برای افزایش پاداش درخواست کننده ۳-  بهتر از آن داده خواهد شد .۴- به خاطر این است که خداوند دوست دارد که حال لطیف و خوش دعا کننده همچنان بر دوام باشد.۵- به علت گناه هان ما

* " رنج ریسمان مهر الهی است که ما را به سوی سعادت و خداوند سوق می دهد "

  ღ♥ღ  * "در دنیا مروارید عشق به خداوند در صدف قلب مومن است . " ღ♥ღ

  خلاصه :  کلید استجابت دعا عشق و اطاعت از پروردگار است . ( گناه مانع اجابته )

  خدای مهربونم !

                                       

    میترا اقدسی (فرشته مهر)

از این به بعد برخی کامنتهای پر بار شما عزیزان با ذکر نام وبلاگ در محمل 2 نوشته میشود .

نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 20:30 | لینک ثابت |
 

سرود شادي فرشته ها آسمان را به لرزه انداخته است ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 12:57 | لینک ثابت
 

خوشبختی= عشق به الله + مهر به مردم
خوشبختی = خوب بودن و خوبی کردن و نرنجیدن و نرنجوندن


"پروردگارا "
عقل و علم و عشق و ایمانی عطا کن که راه را بشناسیم.
وبر وظیفه مان عمل کنیم.

توفیقمان ده همواره بذر مهر بکاریم.


الهی یاری مان ده تا از رنج هم بکاهیم و بر درد هم مرهم باشیم
و امید بخش و شادی آفرین گشته و همواره صلح و آرامش بیافرینیم.
مگذاریم دلی بشکند
یتیمی بگرید و درمانده ای تنها بماند...


"مهربانا "
یاری مان ده تا بهترین فکر و کلام و کردار را برگزینیم
 همیشه ذاکر و شاکر و خادم و خدایی باشیم.


پروردگارا
در جام جمله هایمان نور بریز آنچنانکه ساقی شراب عشق تو شویم و
 همگان را از مهر به تو مست کنیم.
کمک کن تا در بند جهل و نفس و غفلت و غرور و حرص و حسد...محبوس نگردیم .
چگونه بودنی را بر ما بیاموز که آن هنگام که سفیر سفر از راه رسید
سوگوار زمان مرده نباشیم و بر بیهودگیمان اندوهگین نگردیم.


مگذار غافل ازحال یکدیگردرخودخواهی و خوشیهای خیالی بمیریم.
مگذار از بی دردی بمیریم
مگذار بیراهه برویم
مگذار بی تو بمانیم . . .

                                           میترا اقدسی ( فرشته مهر)

 

 

نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 12:27 | لینک ثابت
 

         

 ميوه هاي منظوم!!

عيد است و گفتيم ما هم براي بازديد کنندگان "محمل شکسته"  ميوه و شيريني تدارک

ببينيم. اين شما اين ميوه هاي منظوم که شيريني طنز هم دارند!

انجير

انجير که از  دوري رويش کسلم              با مهر رخش سرشته شد آب و گلم
اين ميوه که بي دانه ي آن خوب تر است       دامي است که بي دانه کند صيد دلم

بقیه در ادامه مطلب :


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در جمعه سوم فروردین 1386 ساعت 17:57 | لینک ثابت |

ادامه مطلب
نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 1:20 | لینک ثابت
                                                             

 گناه من مهر است ! آقا به دادم می رسی ؟                            

 "   نگين خراسان  "

 زايري باراني ام؛ آقا به دادم مي رسي؟

بي پناهم؛ خسته ام؛ تنها؛ به دادم مي رسي؟

 گر چه آهو نيستم؛ اما پر از دلتنگي ام

ضامن چشمان آهو ها؛ به دادم مي رسي؟

 از کبوترها که مي پرسم؛ نشانم ميدهند

گنبد و گلدسته هايت را؛ به دادم مي رسي؟

ماهي افتاده بر خاکم؛ لبالب تشنگي

 پهنه ابي ترين دريا؛ به دادم مي رسي؟

ماه نوراني شبهاي سياه عمر من

 ماه من؛ اي ماه من؛ آيا به دادم مي رسي؟

من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام

 هشتمين دردانه زهرا؛ به دادم مي رسي؟

 باز هم مشهد؛ مسافرها؛ هياهوي حرم

 يک نفر فرياد زد:

 آقا ؛ به دادم مي رسي؟

نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 23:54 | لینک ثابت
 

....آنگاه الميترا گفت: با ما از عشق سخن بگوي.

پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 16:11 | لینک ثابت
                       

" دو دوست مثل دو دست اندکه یکدیگر را می شویند و پاک میکنند "     "امام جعفر صادق(ع)"

"راز گل سرخ "

فرشته نمی دانست عشق چیست !

از خداوند اجازه خواست تا به زمین برود

عشق را ببیند و باز گردد

خداوند گفت : ممکن است اسیر عشق شوی و باز نگردی !

فرشته سوگند خورد که باز گردد .

خدا به او اجازه داد .

او بالهایش را گذاشت و

کنار کلبه مرد مومن و مهربانی "فرود" آمد .

مدام از لای لنگه در به خلوت او سرک می کشید.

و هر روز مهری از او بر دلش می نشست .

روزی مرد او را دید

و لبخندی زد

همان دم در دستان فرشته گل سرخی شکفت

فرشته آن را بویید و عطر عشق وجودش را سرشار ساخت .

ازآن روز زندگی برای فرشته سخت دشوار شد .

گاه عاشقانه به گل می نگریست

و گاه با آه و حسرت به آسمان نگاه می کرد و می گریست

مرد که متوجه حال او شد تاب نیاورد ....

و دلی که بر دنیا نداشت را برداشت و پر پرواز فرشته  شد .

و هر دو به سوی خدا بازگشتند .

امشب" جشن عرس " آنها  در آسمان است .

 " دوست خوب پر پرواز به سوی پروردگار است "

    " میترا اقدسی "

  (با الهام  از داستان" فرشته "..خانم نظر آهاری عزیز این داستان مینیما ل رو نوشتم)   

                 

                                                                                   

   "سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان        که من این خانه به سودای تو ویران کردم "

*  نوای نی

با تو و روياهايت چه کردند ؟

بالهايت کو ؟

در دلت را کدام غواص قابل ربوده ؟

اشک اشتياقت را که خشکانده ؟

بزرگي ات را با چه خرد کردي ؟ ؟ ؟

یادت باشد " هدف از هستی تویی "

خدا از هر لذت و نعمتي براي تو  برتراست

فقط  او را دوست بدار

و به آنچه خواسته  عمل کن

تا آنچه مي خواهي بدهد ...                                            

   *  نفیر نوزاد

دیوار گاهواره دنیا بس بلندست 

و من نوزاد ی اسیر در  این حصارم

 غرق در غم و تاریکی و تنهایی ام 

یگانه چاره ام در این چاه : اشک است و التماس 

معبودا !

بیا و مرا بلند کن و به آغوش قربت ببر

بگذار در شادی کوی تو 

به غم به رنج به آه به اشک به بغض ....باز هم بخندم 

پای در دام دنیا و چشمم بر آسمانست  

کی مرا می خوانی ؟

دگر صبر و صدا و تن و منی نمانده 

به فریادم برس ...

 ازفراق تو این جام شکسته قلب و قالبی نمانده ..قطره قطره قلبم از قلمم وجانم ازچشمانم می چکد

                         میترا اقدسی  ( فرشته مهر )  ۱۲/۱۲ /۸۵

نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 20:41 | لینک ثابت |

           

 

                                        زی ذی نامه!  

 

 

الهــــی! بـــه مــــــردان در خانه ات                به آن زن ذلیلان فـــــرزانــــــه ات 

 

به آنانکه با امـــــر "روحی فداک"                 نشینند وسبـــــــــــــزی نمایند پــاک

 

به آنانکه از بیـــــــخ وبن زی ذینــد                 شب وروز با امــــــر زن می زیند

 

بـــه آنانکه مرعــــــــــوب مادر زنند                ز اخلاق نیکـــــــــوش دم می زنند

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در جمعه بیستم بهمن 1385 ساعت 22:7 | لینک ثابت |

                  شب بود شمع سوخت      سوخت تا بسازد        شهید شد تا احیا کند

 

* فرشته مهر:چرا همیشه علم  منجر به عمل نمی شود ؟

و آنگونه که شایسته است اراده را  تقویت نمی کند ؟

مثال: من میدانم زهر کشنده است و نمی خورم اما

 فرضا از زهر گناهی مانند غیبت  قدرت اراده پرهیز کافی را ندارم.علت چیست؟

گفته بودید که برخی موانع این امر "جهل" و "نفس" و "غفلت " است .

اما اگر ممکن است کمی بیشتر توضیح دهید.

* فانوس پندار:

 یکی از دلایلی که فردی به دانسته های خود عمل نمی کند  این است که به مرحله" یقین" نرسیده است

اگر ما به کاتالوگ اجرایی خودمان مراجعه کنیم .و طبق آن کاتالوگ رفتار کنیم خیلی بهتر می توانیم نتیجه مناسب را بگیریم .

* فرشته مهر:منظورتان از کاتالوگ چیست ؟

*فانوس پندار:منظورم دستوراتی است که خداوند بیان کرده و گفته است که اگر آنها را انجام دهید بهترین بهره را از دستگاه وجودی تان خواهید برد .

چون شرکت سازنده بهتر از مصرف کننده از زیر و بم دستگاه خبر دارد

 این کاتالوگ همان دستورات عبادی است .

فرشته مهر : کسیکه به یقین نرسیده که این دستورات را هم کامل عمل نمی کند !

* فانوس پندار :شخصی که به یقین نرسیده باید اهل عناد و غرض ورزی نباشه و خالص و صادق با مسائل برخورد کند .(به واسطه عناد بر دل افراد مهر زده می شود ومانند کر و کور و لال می شود)

ضمنا اگر اعتقادات فردی  به طریق تقلیدی و نه تحقیق واز روی تعقل  صورت گرفته باشد به باور قلبی و عمل منجر نمی شود .

 

  

*علم +عقل = > معرفت => عمل  =>عشق

 میوه معرفت عشق است  و نتیجه عشق عمل و عبودیت      

 

نکته ای درباره محرم :

او نمرده است بلکه زنده جاوید است

 

    پس عزا بر خود کنید ای مردگان                                    زانکه بد خوابیست این خواب گران

 

                                                       

                                                  * نوشته فانوس پندار*

 

                                                       

 آن مرد با اسب رفت ...آن اسب بی او آمد

 

* برخی عوامل کمک کننده برای عمل به اوامر الهی :

یاد خداوند و توجه به حضورهر لحظه او- یاد مرگ

علم -عاقبت اندیشی و دفع ضرر و زیان

 شناخت ارزش ها و...؟

 

 

*** مسابقه معرفت :

 

به فردی که بهترین راهکار تقویت اراده برای ایجاد تقوای بیشتر و اجرای فرامین الهی را افزون بر مطالب ذکر شده  ارائه دهد هدیه ناقابلی(مبلغ ۵۰۰۰۰۰ ریال ) علاوه بر اجر معنوی حاصل از شرکت در این تحقیق که غیر قابل قدر دانی است بعد از رای گیری اهدا خواهد شد .

 ( پاسخ ها کوتاه ولی کامل باشد)

 نتیجه مسابقه را در  " ادامه مطلب " دنبال کنید.

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 13:34 | لینک ثابت |

تو به ماه مانی

که از اعماق زمان بردل دریایی من می تابی

شور دیرینه من را تو تحرک دادی

قلب بی کینه من را به نگاهت تو تبرک دادی

دگر آن سرد و سکون غم دیرینه نی ام . . . . .

قسمتی از اشعار استاد  بسیار عزیزم "خانم دکتر توکلی "

نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 15:2 | لینک ثابت
   

سلام خدای خوب و خواستنی ام :

می دانی از وقتی از آسمان و  آغوش قرب تو

عریان و گریان و با کوله بار سنگین مسئولیت به این برزخ  فرود آمدم

و زنجیری زندان زمین شدم از درد دوری و داد بی تو یی بی دود و عود می سوزم .

فقط بغضم و بارون ....اشکم و آه

با پری شکسته پیرهن پاک پرهیز را یافتم و بر تن کردم .

و به لطفت "میانه عقل و دل" را برگرفتم

و بر بالای بام دنیا  بر" قله ی "سپید عشق و علم "محمل" گزیدم .

بعد از آن" اشراف و اشراق"  بی نظیر و آن قول و قرار و قسم ها ...!

 اکنون ای محبوب من اگر خواستی به دیدنم بیایی

"خانه ام رودی است از اشک هایم که با زورق و" محملی شکسته "به سوی تو روانم" .

آری می توان در نهایت هم آغاز شد.

می توان بعد از هبوط و سقوط " صعود " نمود.

می توان دل خون بود و خندید .....

عزیز ترین من :

یاری ام ده تا همه هستی ام را ...شیره جانم را

در جام جمله و جرعه ای نور بریزم و بر تشنگانت در این کویر سوزان بنوشانم

 و آنها را از عطش عشق تو سیراب سازم.

تا " مباد که اسیر سراب و سوال گردند."

محبوب من :

یاری ام ده تا بدون اینکه از ایمان افراد بپرسم و بدون اینکه بدردم بخورند

.همدل و همدردشان باشم .

زیرا  " در سویدای هر انسانی " روح تو  " خانه گزیده ."

پس همه را دوست دارم حتا آنانکه مرا دوست نمی دارند

یا روزی مرا شکستند و روحم را سخت آزردند و یا جانم را ربودند

بعد از این به تو سوگند که "نه برنجم نه هرگز برنجانم"

زیرا تو خود خواسته ای که حتا " پاسخ بدی را با خوبی " بدهم

و این شایسته ترین برخورد است .

عزیز ترینم !

میدانم که تنها با " ریسمان مهر" می توان به آغوشت باز گشت .

"پس برای اینکه به تو برسم باید به خلقت برسم "

زیرا مرام و مسئولیت مکتب من عشق است و ایثار.

پس مهر می ورزم و مرحم می شوم بر قلبهای غمگین و شکسته و خسته

چراغ می شوم بر جاده تاریک دنیا ...

تشنگان را آب میدهم نه آدرس

مردم را به مطلوب می رسانم و نه به مطلب

 روزی هفت آسمان  را از "عطر عشق "تو گرده افشانی می کنم .

الهی می خواهم به لطفت آنچنان شوم که :

روزی عاشقانه بر من بنگری و ببالی و بگویی :

" آفرین بر نیکوترین خلقت من "

و ملائک روزی "راز تکریم " مرا دریابند

اکنون ای محبوب :

من در این "محمل " کمر همت بر "حمل "این کوه امانت بسته ام .

یا " می شکنم یا می شکفم "

می دانم که اگر بر این بنده فرود آمده ات یاری رسانی

"کوه "... " کاه " خواهد شد .

بدان که نگاهم نگران  به نگاه لطف توست که

آیا مرا پذیرایی ؟

آیا دستان نا توان مرا با دست قدرت خود  توان و گرما می بخشی ؟؟؟

به امید روزی که بمیرم و از کابوس دنیا برخیزم و دگر بار

در آغوش قرب تو متولد شوم .

  نوشته :" میترا اقدسی " (فرشته مهر)                            

                                 

 

نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 19:32 | لینک ثابت |
 

   http://www.gangineh.com/flash/92.swf    کودکان خیابانی ( ناصر عبداللهی ) 

http://www.gangineh.com/flash/96.swf    عشق  همسران عصر حجر 

 

http://www.youtube.com/watch?v=5P6UU6m3cqk&eurl=                  کلیپ کوتاه خنده

 

 

نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 15:23 | لینک ثابت

ما هم بازی!

 

یلدابازی بد جوری افتاده تو بورس برای اینکه منم از قافله عقب نیفتم می خوام دست به افشا گری بزنم  با چند تا خاطره ی شرم آور!!  حالا گیرم هیشکی منو دعوت نکرده باشه ؛ چه ایرادی داره می خواستن دعوتم کنن!!

ما که تو نت آشنا ماشنا نداریم که مارو هم آدم حساب کنن .راستی یاد یه لطیفه افتادم:

 

میگن ملا نصرالدین از راهی می گذشت دید چند نفری نشستند سر یه سفره رنگین و در عین حال که گل میگن و گل می شنفن دارن شکمی از عزا در میاورن.بدون هیچ صحبتی رفت نشست سر سفره و شروع کرد به خوردن ...انگار با اینها ده ساله رفیقه!  گل گفتن موقتا تعطیل شد...و همه بعد از اینکه نگاهی به همدیگه انداختن ؛ در حالیکه لپهاشون همونجوری قلنبه مونده بود و هیچ حرکتی نمی کرد مات و مبهوت نگاش می کردن.ملا هم انگار نه انگار اینا هاج و واج موندن .مشغول کار خودش بود و دو لپی می لنبوند !

بالاخره یکی از دوستان دل به دریا زد و گفت :

 

حضرت آقا! خیلی ببخشین ،ه بپرسم شما با کدوم یک از ما آشنا هستین؟

ملا در حالیکه برای لحظه ای از جویدن دست کشیده بود دهان پرش را به زحمت باز کرد و در حالیکه خوراکی های داخل سفره را نشون میداد گفت :

با اینا!!

 

بگذریم اما خاطرات  من:

 

1-     ضایع شدیم : یه بار تو اتوبوس جامو دادم به یه خانم پیر .خیلی تشکر کرد. وقتی پیاده می شد خواست دو تا بلیط بده .پریدم همچین دستشو گرفتم که کم موند بازوش کنده بشه.

: نه حاج خانم!زحمت نکشین!

یهو دیدم یه خانم جوانتر هم داره با اون پیاده میشه و مات و مبهوت منو نگاه می کنه.

پیرزنه گفت : وای ببخشین ها دو تا بلیط بیشتر ندارم و گرنه بلیط شما رم میدادم!

مارو میگین

2-     مایع شدیم! : یه بار یه نشریه دانشجویی بود با یکی از همدانشگاهی ها که حتی اسمشو نمی دونستم داشتیم ورقش می زدیم. یه شعر طنز بود . همینجوری سر سری خوندمش و گفتم : یخ کنی! چه بیمزه!

هم دانشگاهی با من و من  گفت : آخه دو بیتشو چاپ نکردن!   نگو مال خودش بود.

مارو میگین، از خجالت آب( مایع!) شدیم !

 

3-     کنف شدیم : هفت سالم  بود. با یکی از بچه محلها  لج کرده بودم. یه بار  سر ظهری هی  رفتم زنگشونو  زدم فرار کردم. چهار باری فکر کنم این کارو کردم.اونقده دلم خنک شد. بعد از ظهر که با شور و شعف شیطنتم رو واسه دوستام تعریف می کردم ؛ یکی گفت: زنگ اونا که خرابه!!!

ما رو میگین؛ از رو نرفتیم . هی می گفتم : خودم صدای زنگو شنیدم!

و اون بچه ی تخس هم می گفت : چااااااااااااخاااااااااااااان!

 

4-     سوتی دادیم! : یه بار یکی از دوستای خونوادگی ما با اهل و عیال نیم ساعت قبل از افطار اومدن خونه ی ما . داشتیم خوش و بش می کردیم که من گفتم :

 

خوش اومدین!صفا آوردین!بابا بعد از افطار می اومدین ساعتی دور هم می نشستیم دیگه!!!

و همه ...... و من باز

 

5-     ضعف کردیم : یه بار سر شب رفتم خونه عمو.گفتن : شام خوردی؟!

     الکی گفتم : آره!

در حالیکه ناهار درست وحسابی هم نخورده بودم. یک ساعتی که گذشت دیدم ضعف می کنم . مجبور شدم دزدکي و طوری که خیلی تابلو نباشه شش تا شیرینی بخورم و سه تا سیب!

 

 

                                            "شادي سروش"

نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 8:37 | لینک ثابت |
 

  RSS